<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-18735671</id><updated>2011-04-21T14:36:24.777-07:00</updated><title type='text'>پتك</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://potk.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://potk.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>potk</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17808134929728381011</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18735671.post-114638735287729091</id><published>2006-04-30T01:48:00.000-07:00</published><updated>2006-04-30T01:55:52.886-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/1600/al5713vt.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/320/al5713vt.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;چگونه یاد گرفتم به پتک نیچه عشق بورزم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چرا نیچه از میان تمام ابزار آلات موجود در گنجینه خود پتک را برای فلسفیدن اختیار کرد.شاید جواب این باشد که هیچ چیز دیگری در مقابل این پتک توان مقاومت نداشت.هر ابزاری هر فکری و هر سازمانی در مقابل پتک سر تعظیم فرود می آورد.شاید مقاومت ساختمانها و ساختارها در مقابل پتک متغیر باشد اما دیر یازود این پتک است که در مقابل آنها پیروز می شود.&lt;br /&gt;نیچه با پتک خود به هر سو تاخت و آنچه از ساختارها و سازهای سست و ضعیف در مقابل خود میدید همه را صاف و هموار کرد.او با پتک خودبستری هموار&lt;br /&gt;فراهم کرد تا آنچه واقعا" قدرت برخواستن داشت فضای حیاتی لازم برای قد برافراشتن بیابد.&lt;br /&gt;اما این نیز دلیلی نمی شد تا این سازهای جدید نیز از ضربات پتک وی مصون بمانند.این ذات پتک است.&lt;br /&gt;ضربه&lt;br /&gt;اما آیا این پتک به جز ویران کردن هر آنچه سست و ضعیف میتوان یافت رسالت دیگری نیز دارد.این پتک به هر چه ضربه میزند دودمان آنرا بر باد میدهد وهیچ چیز&lt;br /&gt;را تاب تحمل او نیست.اما تنها یک چیز است که هر ضربه پتک باعث خالص تر شدن و قوام یافتن آن میشود.آن دوست پتک آهن گداخته است.اما همین آهن گداخته نیز هنگامی که سرد شودتاب تحمل ضربات پتک را ندارد و فرو میشکند.&lt;br /&gt;اگر می خواهیم به پتک نیچه عشق بورزیم باید مانند آهن گداخته باشیم که با تمام وجود قدر ضربات این دوست قدیمی خود را میداندو به آن عشق می ورزد.&lt;br /&gt;نیچه خود در تعریف انسان برتر میگوید(آنچه او را نمیکشد نیرومندترش میکند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18735671-114638735287729091?l=potk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://potk.blogspot.com/feeds/114638735287729091/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18735671&amp;postID=114638735287729091' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/114638735287729091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/114638735287729091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://potk.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title=''/><author><name>potk</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17808134929728381011</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18735671.post-113690124943088756</id><published>2006-01-10T05:53:00.000-08:00</published><updated>2006-01-10T05:54:09.446-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;!-- Farsi Counter Code - Started - Please Do Not Change This Code --&gt;&lt;script language="javascript1.2" src="http://stats.netsups.com/netsups.js"&gt;&lt;/script&gt;&lt;script language="JavaScript"&gt;netsups("7101312606",3);&lt;/script&gt;&lt;noscript&gt;&lt;a href="http://stats.netsups.com/hitsample.asp?id="7101312606" target="_blank"&gt;&lt;img border="0" src="'http://stats.netsups.com/hits.asp?id="7101312606&amp;amp;ctype="3'" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/noscript&gt;&lt;!-- Farsi Counter Code - Finished --&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18735671-113690124943088756?l=potk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://potk.blogspot.com/feeds/113690124943088756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18735671&amp;postID=113690124943088756' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113690124943088756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113690124943088756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://potk.blogspot.com/2006/01/netsups71013126063.html' title=''/><author><name>potk</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17808134929728381011</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18735671.post-113593641453660679</id><published>2005-12-30T01:48:00.000-08:00</published><updated>2005-12-30T01:53:34.553-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تنها كنار پنجره نشسته بود و به اطراف خودش نگاه مي كرد.متوجه ميز مقابل خودش شد كه چند تا دختر و پسر دور اون جمع شده بودند و با حرارت داشتن با هم بحث مي كردن.خيلي دوست داشت از دور گرماي بحث اونها رو احساس كنه.وقتي به اونها نگاه مي كردمتوجه كتابي شد كه دخترك سبزه رو به اون اشاره مي كردو براي باقي دوستاش چيز هايي مي گفت.از اونجا كه اون نشسته بود چيزي از حرفهاي اونها رو نمي شنيد.اما جلد كتاب براش خيلي آشنا بود.كمي كه بيشتر دقت كرد خود دختر هم براش آشنا بود.شايد داشت خواب ميديد ولي دوست داشت همون طور توي خواب باقي بمونه.حالا صدا ها را هم به خوبي ميشنيد.ديگه مي تونست همه جمع چهار نفره را به خاطر بياره.دختر سبزه رو و مو مشكي همون لاله بود.لاله اي كه يك روز گمشده بود و ديگه كسي اثري از اون پيدا نكرده بود.پسري كه با اون پيراهن آبي و كروات قرمز سمت چپ اون نشسته بود جلال بود.مثل هميشه همين طور كه قهوش رو مزه مزه ميكرد چند وقت يكبار صدايي در رد يا قبول حرف هاي لاله از خودش در مي آورد.سمت راست لاله دختر مو قرمزي بود با چشمهاي روشن كه تازه با جلال دوست شده بود.اسم اون دختر رو يادش نمي آمدولي مطمعن بود كه دختر فقط به خاطر جلال اونجا اومده بود.شايد هم به همين خاطر اسم اون دختر يادش نمي اومد.لاله كتاب رو به سمت او گرفت و با اون صداي گرم و خودموني خواست كه يك بار ديگه اون كتاب رو بخونه.اون هم با كمال ميل قبول كرد كه كتاب رو يك بار ديگه بخونه اما ميدونست كه اين كار را فقط به خاطر لاله انجام ميده.همون طور كه فقط به خاطر لاله اونجا اومده بود.كتاب با اون جلد قرمزش هنوز بعد از اين همه سال تو دستش بود.وقتي لاله مي خاست از جاش بلند بشه از اون خواست تا بعد از يك نگاه ديگه به كتاب اون رو فردا همان جا به اون برگردونه.از شنيدن اينكه مي تونه لاله را دوباره فردا اونجا ببينه خيلي خو شحال شد.وقتي لاله داشت از در بيرون ميرفت باد سردي توي كافه پيچيدو موهاي لاله رو روي صورتش برگردوند.لاله دستش رو از جيب باروني بيرون آورد و مو ها رو از صورتش كنار زد و بدون اينكه برگرده دستي براي اونها تكون داد و از در خارج شد.بعد از اون روز ديگه كسي لاله رو نديد يا شايد اون اين طور فكر مي كرد.&lt;br /&gt;پيش خدمت چند بارپير مرد رو صدا زد تا از اون بخواد كافه رو ترك كنه .اما پير مرد جوابي نمي داد.وقتي پيش خدمت اينطور ديد خواست تا با يك تكون ملايم پير مرد رو از خواب بيدار كنه اما وقتي دست پيش خدمت به دستهاي پير مرد خورد بي اختيار لرزيد..&lt;br /&gt;وقتي ميخواستن جسد پير مرد رو بيرون ببرن يك كتاب كهنه با جلد خاكستري از جيب كت پير مرد بيرون افتادولي كسي متوجه اون نشد.فردا صبح موقع نظافت پيشخدمت كتاب را روي زمين پيدا كرد وبه اتاق بقلي برد و كنار يك عالمه كتابهاي ديگه با جلد هاي خاكستري گذاشت كه از جيب پير مردهايي كه چند وقت يكبار به اونجا مي آمدند افتاده بود.ولي هيچ كس دوباره سراق اونها را نگرفته بود.اما پيش خدمت پير مردهاي زيادي را مي شناخت كه دنبال كتابهاي گمشدشون كه جلدهاي قرمز داشت مي گشتن&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18735671-113593641453660679?l=potk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://potk.blogspot.com/feeds/113593641453660679/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18735671&amp;postID=113593641453660679' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113593641453660679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113593641453660679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://potk.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title=''/><author><name>potk</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17808134929728381011</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18735671.post-113161674970725705</id><published>2005-11-10T01:38:00.000-08:00</published><updated>2005-11-10T07:12:09.240-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/1600/clint.gif"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/320/clint.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا ما حرفه اي نداريم&lt;br /&gt;اگر به تاريخ سينما نگاه كنيم شخصيتهاي زيادي را به ياد مي آوريم كه با حركات و رفتارشان براي تماشاچي ها تا چند وقت نماد يك حرفه اي تمام عيار بودند.&lt;br /&gt;شايد كمتر علاقه مندي به سينما را سراق داشته باشيم كه بتواند از حركات آلن دلون در فيلم سامورايي به راحتي چشم بپوشد.به خصوص سبك كلاه به سر گذاشتن و تنظيم لبه كلاه روبروي آيينه.&lt;br /&gt;حرفه اي ها در تاريخ سينما بيشتر اهل نا كجا آباد اند.اكثر آن ها ناگهان وارد داستان ميشوند در طول داستان نقشي ايفا ميكنند و در آخر اكثرا" به همان ناكجا آباد باز مي گردند.بيشتر آنها حتي دوستي هم ندارند يا اگر داشته باشند آن دوست هم چيز قريبي است.دوستي نا مانوس مانند پرندهاي كه تنها همدم آلن دلون در فيلم سامورايي است ويا گلدان ژان رنو در حرفه اي.اما شايد بارزترين مورد رفيق آن سياه پوست در فيلم گوست داگ باشد.گوست داگ يك رفيق فرانسوي دارد.يك فرانسوي پر حرف كه فروشنده سيار بستني است.اما نكته جالب اين است كه هيچ كدام حتي كلمه اي از حرفهاي هم ديگر را هم متوجه نمي شوند.حر فه اي ها بيشتر آدم كش هستند.اما نه مانند گرگ كه هرچه سر راه آنها قرار بگيرد را بدرند .آنها اكثرا"فقط براي پول كار ميكنند. تميز كار ميكنند و فقط كسي را از بين ميبرند كه به خاطرش پول گرفته اند.تا وقتي حرفه اي باقي ميمانند كه براي پول كار كنند.اما گاهي  دچار يك اشتباه ميشوند.اشتباهي كه آنها را از جرگه حرفه اي ها خارج ميكند.اشتباه ساده است.كار كوچكي براي دل.واين آغاز تراژدي است.شايد بتوان مهمترين قانون آنها را از زبان ژان رنو در رونين شنيد.هنگامي كه مي گويد.نه سوالي و نه جوابي . فقط قبول ميكني و وظيفه ات را انجام ميدهي.نكته مشترك تمام حرفه اي ها در همين جمله است.هنگامي كه كاري را قبول ميكنند ديگر انجام آن كار وظيفه آنهااست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اما حرفه اي هاي تاريخ سينماي ما.اوايل داستان  تفاوت چنداني با داستانهاي ديگر ندارد.اما در ميانه هاي داستان تمام قواعد بازي به هم مي ريزد.حرفه اي داستا نهاي ما تحمل حرفه اي ماندن را ندارد. يا دل مي بندد يا نمي خواهد دل بكند.از اينجا به بعد داستان ديگر مهم نيست.&lt;br /&gt;ما حرفه اي نداريم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18735671-113161674970725705?l=potk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://potk.blogspot.com/feeds/113161674970725705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18735671&amp;postID=113161674970725705' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113161674970725705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113161674970725705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://potk.blogspot.com/2005/11/blog-post_10.html' title=''/><author><name>potk</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17808134929728381011</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18735671.post-113140092208669153</id><published>2005-11-07T13:44:00.000-08:00</published><updated>2005-11-08T01:44:08.930-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;به ياد مي آورم حدود ده سال پيش&lt;br /&gt;دو انديشمند غربي كه البته چندان رگ و ريشه غربي&lt;br /&gt;هم نداشتند ولي در عين حال آموزش يافته مكاتب&lt;br /&gt;فلسفي غرب بودند نظريه اي ارايه كردند موسوم به&lt;br /&gt;نظريه برخورد تمدنها.آنچه آندو بر پايه تحقيقات و مطالعات خود در مجامع&lt;br /&gt;دانشگاهي بدان دست يافته بودند دلالت بر اين ميكرد كه&lt;br /&gt;سير اتفاقات در چند دهِ اخير به گونه اي تداوم يافته كه&lt;br /&gt;جهان در آستانه قرن بيست يك آبستن جنگي بزر&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/1600/20050426144558nam7.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/320/20050426144558nam7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;گ و&lt;br /&gt;اينبار برخورد دو تمدن قديمي اسلام و مسيحيت مي&lt;br /&gt;باشد. آنچه بعد از آن اتفاق افتاد تكرار دوباره وقايع چند سده&lt;br /&gt;اخير بود بدون كم و كاست .ظهور مصلحي شرقي اينبار در قامت رييس جمهور&lt;br /&gt;ايران و ارايه آرزويي كاملا شرقي به نام گفتگوي تمدن&lt;br /&gt;ها.جهان كه در تب و تاب آن نظريه مي سوخت يك سر آن&lt;br /&gt;را رها كرد وترجيها" با اين آرزوي برخواسته از دل&lt;br /&gt;وصلت كرد و آن نهيب عقل را يكسر به فراموشي سپرد.دور گردون چرخيد و باز هم اين چرخ به قول شرقي ها&lt;br /&gt;قدار بر مراد ما نگشت .با روي كار آمدن دولت بوش در ايالات متحده دفتر&lt;br /&gt;ديالوگ نيمه باز به گوشه اي نهاده شد وكتاب قديمي&lt;br /&gt;مونولوگ از كتابخانه دوباره به روي ميزهايي باز گشت&lt;br /&gt;كه تا چند وقت پيش آغوش خود را به روي گفتگوي&lt;br /&gt;تمدنها گشوده بودند.تا چند و قت كسي به سخنان بوش وقعي نمي گذاشت و&lt;br /&gt;آنها را بازي هاي سياسي ميپنداشتند كه بعد از پايان&lt;br /&gt;تاريخ مصرف دوباره به فراموشي سپرده خواهد شد.اما يازده سپتامر شوكي بود در خور توجه .ديگركسي به فكر گفتگو با كسي نبود .اين بار قلب&lt;br /&gt;ليبرال دموكراسي غرب با پيكاني كاملا" شرقي مورد&lt;br /&gt;حمله قرار گرفته بود.آنچه بعد از آن اتفاق افتاد حمله به افغانستان بود و بعد&lt;br /&gt;از آن حمله به عراق.اما بايد به يك نكته اشاره كرد. در&lt;br /&gt;هر دو مورد هدف خاصي وجود داشت كه با فتح آن&lt;br /&gt;مورد اختلاف تا حدود زيادي رنگ مي باخت .در مورد اول طالبان و در مورد دوم ميتوان از حزب&lt;br /&gt;بعث و شخص صدام نام برد.اين دو عامل به عنوان&lt;br /&gt;حسن ختام درگيري ها مورد وفاق اكثر گروهها حتي&lt;br /&gt;گروههاي شكست خورده بودند.در هر دو مورد عملا"&lt;br /&gt;بعد از حذف طالبان و حزب بعث درگيري ها از فاز&lt;br /&gt;نظامي وارد فاز پليسي شد.گرچه در اين دو جنگي كي از دولتها اسلامي و ديگري مسيحي بود امابر&lt;br /&gt;خوردها چندان رنگ و بوي مذهبي نداشتندزيرا بيشتر&lt;br /&gt;مورد درگيري بين دولتها بود و بس .دولت بعث و دولت طالبان در مقابل دول غربي به&lt;br /&gt;رهبري ايا لات متحده.اين دولتها آنچنان از هم دورند كه&lt;br /&gt;تقريبا"هيچ تماسي بين توده هاي آنهانيست و همين مورد&lt;br /&gt;درگيري ها را بيشتر بين دول متخاصم محدود ميكند.اما ادر اين چند روز اخير اتفاقاتي در قلب اوروپا افتاده&lt;br /&gt;كه اگر چه شايد به زودي حتي به خاموشي بگرايد اما&lt;br /&gt;از جهات بسياري در خور توجه ميباشد.اينبار محل برخورد پاريس است.پاريسي كه يكي از&lt;br /&gt;مراجع زايش دوباره غرب دموكرات و عقل گرا به&lt;br /&gt;شمار ميرود.بايدياد اور شوم كه كانون برخورد ها&lt;br /&gt;بيشتر حومه پاريس است.اين محل دقيقا"همان مكاني&lt;br /&gt;ميباشد كه ژان ماري لپن كانديد راست افراطي رياست&lt;br /&gt;جمهوري فرانسه با شعار پاك سازي آن توانست حتي با &lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/1600/20050426144641nam11.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6548/1840/320/20050426144641nam11.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پيشي گرفتن از نخست وزير وقت ژسپن به دور دوم&lt;br /&gt;انتخابات راه پيدا كند. بادر نظر گرفتن اينكه راستها&lt;br /&gt;در اكثر مواقع داراي راي سنتي ثابتي هستندمي توان&lt;br /&gt;نتيجه گرفت اينبار تقريبا"تمام مواد اوليه براي برخورد&lt;br /&gt;تمدنها آن هم به مقدار كافي وجود دارد.در حال حاضر&lt;br /&gt;اقليت مهاجر اكثرا"مسلمان در حال گسترش تظاهرات و&lt;br /&gt;شورشهاي خياباني ميباشد و هر لحظه امكان در گير شدن&lt;br /&gt;راست هاي افراطي&lt;/p&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p align="justify"&gt;فرانسوي در اين معركه وجود دارد. شايد كسي فكر نميكرد برخورد تمدنها از كوچه پس&lt;br /&gt;كوچه هاي پاريس شروع شود. بي اختيار به ياد پيش بيني جادوگران در مورد مكبث&lt;br /&gt;مي افتم&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18735671-113140092208669153?l=potk.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://potk.blogspot.com/feeds/113140092208669153/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18735671&amp;postID=113140092208669153' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113140092208669153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18735671/posts/default/113140092208669153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://potk.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title=''/><author><name>potk</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17808134929728381011</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
